و به گمانم یاس
بهار آمد
بوی شکوفه ای کم است
و به گمانم یاس
اعتراف
شبها
دیگر
بی دار نیستم!
تقصیر بغض هاست! همین
کوک دلم ساز نیست!
نمی دانم!
چرا؟
دلم دیگر نمی نویسد!
شاید بجای دست، بال در آورده!
باید بپرم! تا خدا!
غزه تنها یک دم صبر کن
غزه تنها یک دم صبر کن
غزه جان مادرم زهرا صبر کن
غزه یک دم آه کن
جان،سنگان را آب کن
ای مسلمانان کجایید،در خواب؟
ای کبوتر های غزه،دارید خواب؟
غزه چشم بر دریا دوخته
چشم بر قایق ،سهراب دوخته؟
غزه دست یاری میخواهد یا حسین
غزه چمران دلی بی باک میخواهد یا حسین

پ.ن: تقدیم به کبوتر های خونین غزه و شهید دل ها چمران
دیگر ...
دیگر کسی به فکر ماهی ها نیست ،سهراب بیا که آب را گل کردند
گاهی وقتها فکر میکنم تو اون دنیا،میشه ما آدما باز همدیگه رو ببینیم؟
میشه دوستی رو باز تجربه کرد؟ دوباره دور هم بودن ها ،خنده ها گریه ها و در آغوش کشیدن ها رو دوباره داشت
میشه باز دست رو شونه دوستت بندازی ؟ کاش آدما عوض نشن
داره تموم میشه!!
چهار سال هم گذشت!
نمی دونم برای این جدایی ها چرا جشن میگیرند؟
و چه تلخ است جشن فارغ التحصیلی.
لا اله الا انت سبحانک انى کنت من الظالمین
لا اله الا انت سبحانک انى کنت من الظالمین
لا اله الا انت سبحانک انى کنت من الظالمین
پشت آن دورها
پشت آن کوه ها
کودکی تنها
مانده با غم ها
کودکم تنها
رفته از یادها
کودکم پیر شد
قفل دلش باز نشد
سنگر بی سنگ
باید از سنگر بی سنگ تو بر می گشتم
از مدار عشق کمرنگ تو بر می گشتم
باید آن شب که فروتنانه در میدانت
من من کشته شد از جنگ تو بر می گشتم
باید از جنگ تو با هر چه که از من مانده
ترک اسب دست و پا لنگ تو بر می گشتم
عشق تو لحن بد سیل مصیبت بار است
باید از لحن بد آهنگ تو بر می گشتم
شعر سر سپردن از هجوم دلتنگی بود
باید از شعرک دلتنگ تو بر می گشتم
باید آن شب که فروتنانه در میدانت
من من کشته شد از جنگ تو بر می گشتم
دراین وادی که هیچ آتشکده ای نیست
خاکستر نگاهت هم می سوزاند
بت دلم را...
همین
من بی او
درویش گفت:خیالت تخت،"او"رفت! پی زندگی! پی دیگری! دیروز،!شیرینی داد.
دل "من" سوخت، از تلخی آن شیرینی!(مبارکت باد "او")
گفت :دل "تو" که فقط گیر نبود!هواخواه زیاد داشت.
دل بیچاره "من" باز هم سوخت.
گفت،دِ نا مروت دل" او" هم گیر بود ،شاید! تو خودخواهی! دست بردار از "او".
دلم بغض کرد،نفسم هایم به کما رفتند و انگشتانم به یغما ،تا به این ثانیه ها!
آه! آه! آه!
باید نوشتن بی "او" را تمرین کنم، سخت است، فقط می ماند "من" "من""من""من""من".
کاش هیچ وقت او به اینجا سرک نکشد، دخترک خوشبخت!.
"من"، "او" ندارم
"من" یه لا قبا "او" ندارم.
آمدم باز
آمدم باز
به پاکی قلبتان
دعایم کنید این روزها!
تنها نگاه!
تنها گناهِ،نگاهِ ناگاه من، گاه گاهی نگار"چادر سیاه"تو بود
همین!
اندر احوالات این روزهایم
خدایا نمی دانم تا کی باید بسوزم؟ تا چند رنج ببرم؟ در همه حال، همه جا و همیشه تو شاهد بوده ای. عشقی پاک داشته ام و آن را به پرستش ذات مقدس تو ارتباط می دادم، ولی عاقبتش به آتشی سوزان مبدل شد که وجودم را خاکستر کرد. احساس می کنم تا ابد خواهم سوخت. شمعی سوزان خواهم بود که از سوزش من شاید بشریت لذت خواهد برد!
خدایا، از تو صبر می خواهم و به سوی تو می آیم. خدایا تو کمکم کن.
شهید دکتر مصطفی چمران
در انتظار سلامی!
نیم نگاهی از روزن دل بر آسمان کن
خدا آنجاست!
عاشق و بی دل و منتظر
خدا روحی به امانت داده است
در انتظار سلامی
و ما فراموش کردیم آیه های عاشقی را
"نفخت فیه من روحی"
بعد نوشت:
و آیا ندیدید که چه کردند با روح الله، سید ما تنهاست دعا به جانش کنید!
اللهم عجل لولیک الفرج
