خود زنی آشقانه تخفیف ندارد!

یک راست میروم سراغ قفسه رمان ها، رمان ایرانی، قبلتر ها دیده بوم آنجا یکی بود، فقط یکی! هر چه میگردم ، نیست، ارمیا هست، بیوتن هست، اما "من او" نیست، میپرسم خانم من او دارید، میخندد و میگوید نه،   خنده اش را نفهمیدم برای چی بود! شاید بخاطر اسم عجیبش؟!نمیدانم!

میخواهم بگویم ناسلامتی اسم دکانتان را گذاشته اید شهر کتاب، من او ندارید؟ با خودم میگویم اینهم از بد شانسی، من او تمام، بازار سیاه میزنند فردا لابد

حتی جهان کتاب،کشور کتاب، شهر کتاب ، خانه کتاب، کلبه کتاب هیچ کدام نداشتند (این آخری ها من دراوردی هست بی خود نگرد) .

نا امید بر میگردم، با خودم فکر میکنم که چه بر سر من او آمده که هیچ جا نیست؟

ناگهان آن کتاب فروشی نقلی کوچک، در آن کوچه تنک که میخورد به بازار یادم میافتد حکمن دارد ، قبلن داشت، همه را داشت، ارمیا ،بیوتن و...

داخل میشوم، بدون هیچ سوالی میروم سراغش، دقیقن میدانم کجاست، یافتم،! بر میدارم ، رنگ پریده تر شده !! چاپ بیست و ششم!! ماشالله اینقدر عاشق کتابخون!؟ چاپ پنجمش را خوانده بودم؟ دلم میلرزد! نکند خوانده باشی؟

اما هنوز آن نگاه معصوم را دارد! رنگ پریده تر اما معصوم؛ شاید شبیه نگاه تو! حکمن شبیه نگاه تو.

کتاب را روی پیشخوان میگذارم، پیر مرد میخندد!

- چقدر میشه؟

- پشت جلد نوشته! و باز لبخند میزند

- تخفیف نداره؟

-خود زنی آشقانه و تخفیف؟

سر بلند میکنم، درویش است.

آه درویش چه میکنی با ما؟!!!

 

/ 0 نظر / 8 بازدید